#حکایت

28,692 PostsShare

2 hours ago

. بزرگی کنیزکی بخرید؛ او را پرسیدند کنیز چگونه است؟ گفت دو صفت از بهشت در اوست، فراخی و سردی. کلیات عبید زاکانی . #عبید_زاکانی #تاریخ_در_تصویر #تاریخ_در_عکس #بهشت #تاریخ #حکایت #کلیات #زن #زناشویی #بانوان #بانو #خانم #عقد #نکاح #بزرگ #بزرگان #زشت #زیبا #سرد #نقاشی #نقاش

Share 193 7
2 hours ago

🎧📻🎧 📌📃حکایت شبلی و مرد نانوا 📌موج FMردیف۱۰۵۵ 📌🎧برای مشاهده کامل این ویدیو کلیپ به پیام رسان سروش یا کانال تلگرام رادیو صبا مراجعه کنید #حکایت #رادیو_صبا #صدای_شادی_آفرینی #الهی_نامه #عطار_نیشابوری

Share 14 0
2 hours ago

#تـاملـی_در_آیـات... 🕳🕳🕳🕳🕳🕳🕳🕳🕳🕳🕳 🌺 #خداوند متعال از #پسر #نوح #حکایت می‌کند که گفت: ﴿قَالَ سَآوِي إِلَىٰ جَبَلٍ يَعْصِمُنِي مِنَ الْمَاءِ﴾ «به زودی به کوهی پناه می‌برم که مرا از آب حفظ کند.» ✅ براساس عقلش سخن گفت. 🌺و نوح فرمود: ﴿قَالَ لَا عَاصِمَ الْيَوْمَ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ إِلَّا مَنْ رَحِمَ﴾ «امروز هیچ نگه‌دارنده‌ای در برابر فرمان خدا نیست، مگر کسی‌که خدا به او رحم کند.» ✅ براساس وحی سخن گفت. 🌺و نتیجه چنین شد: ﴿وَحَالَ بَيْنَهُمَا الْمَوْجُ فَكَانَ مِنَ الْمُغْرَقِينَ﴾ «و ناگهان موجی در میان آن دو حائل شد و او را غرق کرد.» ✅ پس هر کس عقلش را بر #قرآن و #سنت مقدم بشمارد، در #دریا و #طوفان #هوای #نفس و #بدعت غرق خواهد شد. ✅ و هر کس‌ به معارضه و مقایسه‌ و سنجشِ شرع با عقل عادت کند، ایمانی در دلش نخواهد ماند. 🕳🕳🕳🕳🕳🕳🕳🕳🕳🕳🕳 #سنت #النبویة🌾💐🌾💐🌾💐

Share 12 0
2 hours ago

......

Share 12 1
3 hours ago

و من خوب می دانم که عشق آدم را تنها و منزوی می کند به همین خاطر سعی کرده ام فاصله ام را با همه چیز حفظ کنم .. اما در زندگی گاهی دلت می خواهد بعضی چیز ها را به آغوش بکشی ...! 🌸 #عاشقانه #تنهایی #دلتنگی #محبت #دخترانه #شعر #شاعرانه #حکایت #احترام #مرد #معرفت #وفادار #دنیا #جوان #تصادف #شعر #شاعر #فاصله #زندگی #آغوش

Share 1,816 51
3 hours ago

. . #آرامش_انسانیت #آگاهی_آرامش_انسانیت #دین_من_انسانیت #خردمندانه_زیستن #زن #آگاهی #آرامش #تفکر #فهم #عقل #حقیقت #همیاری #همبستگی #همدلی #محبت #صبور #ایران #تهران #حکایت #خرافات #خرد #درد . . دایرکت⛔⛔⛔ . . Instagram pages This page is under severe attacks by cyber criminal Islamic Republic and we do not want this page to be reporting, Instagram Please help to this page. @instagram We want to establish humanity in the world and we do not want oppression, the world must be peace in the Instagram account page is best and I love admin this page. @instagram

Share 149 12
4 hours ago

#رزمندگان #حکایت غریبانه یاران و همسنگران مردانه،زندگی کردن،وبی ادعاازمولایشان تبعیت کردن !

Share 126 1
7 hours ago

حکایت #حکایت این روزهای کسانی که هستند و به ما جور دیگه ای خودشونو نشون میدن #دختر_خود_ف..‌. #پسر_خود_ف... ☃🏂

Share 3 0
12 hours ago

#حکایت معرفت رجب‌علی وقتی زن‌وشوهر مستأجر صاحب فرزند شدند، رجب‌علی به دیدنشون رفت و گفت: «داداش جون! فرزنددار شدی، خرجت بالاتر رفته. از این ماه به جای ۲۰ ریال، ۱۸ ریال اجاره بده! ۲ ریالشم واسه فرزندت خرج کن. این ۲۰ ریال رو هم بگیر، هدیه من باشه برای تولد نوزادت.» قربون معرفت قدیمیا @farhangebehtar_ir | Behtar.ir

Share 25 0
12 hours ago

#حکایت اون سربازی نباشید👮 که اونقدر نامه داد ....✉ تا اخرش عشقش.عاشق پستچی شد📭 هر چیزی اندازه ای داره ،حتی خوبی💔

Share 108 0
14 hours ago

ابوعلی سینا در سفر بود. در هنگام عبور از شهری ،جلوی قهوه خانه ای اسبش را بر درختی بست و مقداری کاه و یونجه جلوی اسبش ریخت و خودش هم بر روی تخت جلوی قهوه خانه نشست تا غذایی بخورد. خر سواری هم به آنجا رسید ،از خرش فرود آمد و خر خود را در پهلوی اسب ابوعلی سینا بست تا در خوردن کاه شریک او شود و خودش هم آمد در کنار ابوعلی سینا نشست. شیخ گفت : خر را پهلوی اسب من نبند،چرا که خر تو از کاه و یونجه او میخورد و اسب هم به خرت لگد میزند و پایش را میشکند. خر سوار آن سخن نشنیده گرفت به روی خودش نیاورد و مشغول خوردن شد. ناگاه اسب لگدی زد و پای خر را لنگ کرد. خر سوار گفت : اسب تو خر مرا لنگ کرد و باید خسارت دهی. شیخ ساکت شد و خود را به لال بودن زد و جواب نداد. صاحب خر ، ابوعلی سینا را نزد قاضی برد و شکایت کرد. قاضی سوال کرد که چه شده؟ اما ابوعلی سینا که خود را به لال بودن زده بود ،هیچ چیز نگفت. قاضی به صاحب خر گفت : این مرد لال است .........؟ روستایی گفت : این لال نیست بلکه خود را به لال بودن زده تا اینکه تاوان خر مرا ندهد، قبل از این اتفاق با من حرف میزد.... قاضی پرسید : با تو سخن گفت .......؟چه گفت؟ صاحب خر گفت : او به من گفت خر را پهلوی اسب من نبند که لگد میزند و پای خرت را میشکند....... قاضی خندید و بر دانش ابو علی سینا آفرین گفت. قاضی به ابوعلی سینا گفت حکمت حرف نزدنت پس چنین بود؟!!! ابوعلی سینا جوابی داد که از آن به بعد درزبان پارسی به مثل تبدیل شد:"جواب ابلهان خاموشی ست" #امثال_و_حکم - #علی_اکبر_دهخدا #جواب_ابلهان_خاموشیست #ابو_علی_سینا #آموزنده #حکایت

Share 56 0
14 hours ago

💟 #حکایت فردی چند گردو به بهلول داد و گفت : بشکن وبخور وبرای من دعا کن.. بهلول گردوها را شکست و خورد اما دعا نکرد ... آن مرد گفت : گردوها را می خوری نوش جان ، ولی من صدای دعای تو را نشنیدم.. بهلول گفت : مطمئن باش اگر در راه خدا داده ای خدا خودش صدای شکستن گردوها را شنیده است .. اگه به کسی خوبی میکنید سعی کنید بدون منت باشه و بخاطر خدا باشه تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن که خواجه خود روش بنده پروری داند .

Share 16 0
14 hours ago

🍃❤️🍃💞🍃❤️🍃💞🍃❤️ ❤️🍃❤️ 🍃💞 @bastar_khab ❤️ #حکایت بودا به دهی سفر کرد … زنی که مجذوب سخنان او شده بود از بودا خواست تا مهمان وی باشد. بودا پذیرفت و مهیای رفتن به خانه‌ی زن شد. کدخدای دهکده هراسان خود را به بودا رسانید و گفت : این زن، هرزه است به خانه‌ی او نروید !بودا به کدخدا گفت : یکی از دستانت را به من بده ! کدخدا تعجب کرد و یکی از دستانش را در دستان بودا گذاشت. آنگاه بودا گفت : حالا کف بزن ! کدخدا بیشتر تعجب کرد و گفت: هیچ کس نمی‌تواند با یک دست کف بزند ؟ بودا لبخندی زد و پاسخ داد : هیچ زنی نیز نمی تواند به تنهایی بد و هرزه باشد، مگر این که مردان دهکده نیز هرزه باشند. ڪانال بزرڪَـِ اَحڪام در اِســلام👇 💞💕💞💕💞💕💞💕💞💕💞 https://telegram.me/joinchat/AAAAAEEUXigT6d0DYzJXhw 💞💕💞💕💞💕💞💕💞💕💞 %💯سلامتی با طب سنتی👇 🌺 @teb_k_a 🌺

Share 6 0
15 hours ago

. . #آرامش_انسانیت #آگاهی_آرامش_انسانیت #دین_من_انسانیت #خردمندانه_زیستن #زن #آگاهی #آرامش #حکایت #تفکر #آزادی_بیان #همیاری #همدلی #همبستگی #حقیقت #صبر #ایران #تهران #اتحاد #طنز_تلخ #خرد #صبر . . دایرکت⛔⛔⛔ . . Instagram pages This page is under severe attacks by cyber criminal Islamic Republic and we do not want this page to be reporting, Instagram Please help to this page. @instagram We want to establish humanity in the world and we do not want oppression, the world must be peace in the Instagram account page is best and I love admin this page. @instagram

Share 226 1
15 hours ago

#عطایش_به_لقایش_بخشیدم شخصی یکی از پارسایان را که به شدت تهی ‌دست شده بود، به اجبار به نزد ثروتمندی برد تا نیازمندی او را برطرف سازد. چون به #مجلس او وارد شدند، پارسا دید #لب او فرو آویخته و #چهره در هم کشیده و ترش روی نشسته است. پس از همان جا بازگشت، بی‌ آنکه #سخن بگوید. واسطه پرسید چه کردی؟ گفت عطایش را به لقایش بخشیدم. ‍ ‍ 🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹 ‍ #حکایت #گلستان #سعدی #ادبیات_فارسی #ضرب_المثل #ریشه #داستان #شبهای_اهواز🌙 ‍ #follow👉 #shabhaye_ahwaz #follow👉 #shabhaye_ahwaz #follow👉 #shabhaye_ahwaz

Share 46 0
15 hours ago

زمانی که صدای انقلاب فرانسه بلند شد؛ماری آنتوانت پرسید:مردم چه میخواهند؟ گفتندکه گرسنه‌اند و نان میخواهند. اوکه از جامعه خبر نداشت گفت: اکنون که نان ندارند چراشیرینی نمیخورند؟ #حکایت #جامعه ماست

Share 12 0
15 hours ago

با خدای مهربانم ❤ . . #حکایت روزی دوست قدیمی بایزید بسطامی عارف بزرگ را در نماز عید فطر دید ... پس از احوالپرسی و خوش و بش از بایزید پرسید : شیخ ؟! ما همکلاس و هم مکتب بودیم ؛ هر آنچه تو خواندی من هم خواندم ... استادمان نیز یکی بود ، حال تو چگونه به این مقام رسیدی ؟ و من چرا مثل تو نشدم ؟؟ ... بایزید گفت : تو هر چه شنیدی ؛ اندوختی و من هر چه خواندم ؛ عمل کردم ... " به عمل کار بر آید ، به سخندانی نیست "

Share 3,123 49
15 hours ago

عشق به انبار شده بار گران می شود قیمت یک کاه زرد گاه طلاء می شود شعر : مهران نخعی زرندی 5♡5☆ #شعرکوتاه #دلنوشته_من #فرشته #آدم #حوا #عشق #حکایت #اسرار #دریا #رحمت #حکمت #خدا

Share 61 2
16 hours ago

بزن #باران که امشب #مست مستم #حکایت نامه #عشقم رو بستم بزن #سازی بر آن چشمان مستش بزن تا قیامت با تو هستم #شعر #باران #خیابان

Share 54 2
19 hours ago

🍃 #حکایت روزی حاکم نیشابور برای گردش به بیرون از شهر رفته بود که مرد میانسالی را در حال کار بر روی زمین کشاورزی دید . حاکم پس از دیدن آن مرد بی مقدمه به کاخ برگشت و دستور داد کشاورز را به کاخ بیاورند . روستایی بی نوا با ترس و لرز در مقابل تخت حاکم ایستاد. به دستور حاکم لباس گران بهایی بر او پوشاندند. حاکم گفت یک قاطر راهوار به همراه افسار و پالان خوب هم به او بدهید... حاکم که از تخت پایین آمده بود و آرام قدم میزد به مرد کشاورز گفت میتوانی بر سر کارت برگردی. ولی همین که دهقان بینوا خواست حرکت کند، حاکم کشیده ای محکم پس گردن او نواخت! همه حیران از آن عطا و حکمت این جفا، منتظر توضیح حاکم بودند... حاکم از کشاورز پرسید : مرا می شناسی؟ کشاورز بیچاره گفت : شما تاج سر رعایا و حاکم شهر هستید. حاکم گفت: آیا بیش از این مرا میشناسی؟ سکوت مرد حاکی از استیصال و درماندگی او بود. حاکم گفت: بخاطر داری بیست سال قبل که من و تو با هم دوست بودیم، در یک شب بارانی که درِ رحمت خدا باز بود، من رو با آسمان کردم و گفتم خدایا به حقّ این باران و رحمتت، مرا حاکم نیشابور کن! و تو محکم بر گردن من زدی و گفتی که ای ساده دل! من سالهاست از خدا یک قاطر با پالان برای کار کشاورزیم می خواهم، هنوز اجابت نشده، آن وقت تو حکومت نیشابور را می خواهی؟! یک باره خاطرات گذشته در ذهن دهقان مرور شد... حاکم گفت: این هم قاطر و پالانی که می خواستی، این کشیده هم تلافی همان کشیده ای که به من زدی... فقط می خواستم بدانی که برای خدا، حکومت نیشابور یا قاطر و پالان فرق ندارد... فقط ایمان و اعتقاد من و توست که فرق دارد... از خدا بخواه، و زیاد هم بخواه... خدا بی نهایت بخشنده و مهربان است و در بخشیدن بی انتهاست، ولی به خواسته ات ایمان داشته باش... 💟

Share 105 1
19 hours ago

"قرص سردرد" پسری برای پیدا كردن كار از خانه به راه افتاده و به یكی از فروشگاهای بزرگ كه همه چیز می فروشند در ایالت كالیفرنیا رفت. مدیر فروشگاه به او گفت: «یك روز فرصت داری تا به طورآزمایشی كار كرده و در پایان روز با توجه به نتیجه كار در مورد استخدام تو تصمیم می‌گیریم.» در پایان اولین روز كاری، مدیر به سراغ پسر رفت و از او پرسید كه چند مشتری داشته است؟ پسر پاسخ داد: یك مشتری مدیر با تعجب گفت: تنها یك مشتری؟ بی‌تجربه‌ترین متقاضیان در اینجا حداقل 10 تا 20 فروش در روز دارند حالا مبلغ فروشت چقدر بوده است؟ پسر گفت: «134،999/50 دلار.» مدیر فریاد كشید: 134،999/50 دلار؟ مگر چه فروختی؟ پسر گفت: اول یك قلاب ماهیگیری كوچك فروختم، بعد یك قلاب ماهیگیری بزرگ، بعد یك چوب ماهیگیری گرافیت به همراه یك چرخ ماهیگیری 4 بلبرینگه،بعد پرسیدم كجا میرید ماهیگیری؟ گفت: خلیج پشتی، من هم گفتم پس به قایق هم احتیاج دارید و یك قایق توربوی دو موتوره به او فروختم،بعد پرسیدم ماشین‌تان چیست و آیا می‌تواند این قایق را بكشد؟كه گفت هوندا سیویك،من هم یك بلیزر دبلیو دی4 به او پیشنهاد دادم كه او هم خرید مدیر با تعجب پرسید: او آمده بود كه یك قلاب ماهیگیری بخرد و تو به او قایق و بلیزر فروختی؟ پسر به آرامی گفت: نه، او آمده بود یك بسته قرص سردرد بخرد كه من گفتم بیا برای آخر هفته‌ات یك برنامه ماهیگیری ترتیب بدهیم، شاید سردردت بهتر شد! #داستان #داستانک #داستان_شب #داستان_کوتاه #حکایت #قصه‌گو #داستان‌شب #داستان‌کوتاه #خواندنی #شنیدنی َثَل #قصه #حرف #طلا #کالیفرنیا #فروشگاه #دلار #ماهیگیری #قلاب #توربو #بلیزر #HezaroYekShab #Shahrzad #ShahrzadQesseGoo #Qessegou #Story #ShortStory #LoveStory #Book #Novella

Share 18 2
19 hours ago

. عنوان: هزار و یک شب مولف: عبداللطیف طسوجی ناشر: انتشارات روجین مهر . . . خلاصه پادشاهی دو پسر به نام های «شهریار» و «شاه زمان» داشت که هر کدام از آن ها در مملکتی حکومت می کرد. پس از گذشت چند سال شهریار فرزند کوچکتر پادشاه دلش برای شاه زمان تنگ می شود و از برادرش می خواهد که به دیدار او برود. در این دید و باز دید دو برادر متوجه خیانت کار بودن همسرانشان می شوند شاه زمان همسرش را می کشد و همراه برادر راهی بیابان می گردد. در بیابان با اتفاقاتی رو برو می شوند که باعث می شود کمی از بار غم آن ها کم گردد. پس شاهزادگان به مملکت خویش باز می گردند. شاه زمان دست از علایق و خواسته های خود می کشد و قصد می کند تا آخر عمر مجرد بماند، اما شهریار همسرش را می کشد و از آن شب به بعد هر شب دختری را عقد کرده و صبح فردا او را به قتل می رساند تا زمانی که همه ی دختران شهر کشته شده و فقط دو دختر وزیر باقی می مانند. «شهرزاد» و «دنیازاد» دو دختر وزیر بودند. شهرزاد که دختری بود فهمیده و دانا از پدرش می خواهد که او را به عقد شهریار در آورد. شهرزاد به عقد شهریار در می آید. زمانی که شهریار قصد برداشتن نقاب صورت شهرزاد را دارد؛ شهرزاد از او می خواهد که خواهرش دنیازاد را نزد او بیاورند تا با او وداع کند. شهریار قبول می کند و زمانی که دنیازاد نزد شهرزاد می آید؛ طبق قول و قرار های قبلی اش با شهرزاد، از او می خواهد که برای آخرین بار قصه ای برایش تعریف کند. شهرزاد شروع به قصه گویی می کند. شب که به آخر می رسد داستان شهرزاد نیمه کاره می ماند. شهریار که مجذوب قصه گویی شهرزاد گشته کشتن وی را به روز بعد می اندازد تا بتواند ادامه ی داستان را نیز بشنود. . . . . #کتاب #رمان #داستان #معرفی_کتاب_خوب #بهترین_رملن #داستان_فارسی #هزار_و_یک_شب #نویسنده #مولف #عبداللطیف_طسوجی #شهرزاد #دنیازاد #شهریار #شاه_زمان #قصه #قصه_گویی #داستان_سرایی #حکایت #وزیر #شاهزاده #جن #پری #نشر #ناشر #روجین_مهر #نشر_روجین_مهر #عبداللطیف_بن_محمد_بن_تبریزی

Share 202 12
Share 27 3
23 hours ago

#حکایت @zehn_bidar1 🍃🌺 درویشی تنگدست به در خانه توانگری رفت و گفت: شنیده ام مالی در راه خدا نذر کرده ای که به درویشان دهی، من نیز درویشم. خواجه گفت: من نذر کوران کرده ام تو کور نیستی. پس درویش تاملی کرد وگفت: ای خواجه کور حقیقی منم که درگاه خدای کریم را گذاشته به در خانه چون تو گدائی آمده ام. این را بگفت و روانه شد. خواجه متأثر گشته از دنبال وی شتافت و هر چه کوشید که چیزی به وی دهد قبول نکرد. از او بخواه که دارد و میخواهد که از او بخواهی از او مخواه که ندارد و می ترسد که از او بخواهی. خواجه عبدالله انصاری

Share 13 0
23 hours ago

میگن:تهران يك مسجدی داشته به نام مسجدشاه واون مسجديك دستشویی داشته واون دستشویی هم مسئولی داشته.اونجا به جزمسئول، يكسری آفتابه هم داشته.كار اين مسئول اين بوده كه صبحها همه آفتابه ها رو پر كنه وبرای استفاده مردم بذاره جلوی در ورودی دستشویی ومردم هم يكی يكی بيان واونها رو بردارن. ازقضای روزگار روزی گذر مسافری برای قضای حاجت به اين دستشویی افتاد.رفت جلو ويكی از آفتابه های آب شده وآماده رو بردارشت.كه يكهو داد مسئول دستشویی بالا رفت كه” ای آقاچه میکنی؟! فكر كردی اينجا شهر هرته؟ ”مسافر متعجب نگاهش میكنه وميگه كه فقط میخواستم يك آفتابه روبردارم و همين. مرد بهش ميگه ”اون آفتابه رو كه دستته بگذار زمين واون يكی رو بردار” مرد متعجب مي پرسه مگه آفتابه با آفتابه چه فرقي داره؟ مسئول دستشويي با قيافه حق به جانبي از روي كرسی ای كه بهش تكيه زده بود بلند ميشه وميگه:” آخه مرد حسابي اگه قرار باشه هرکی هر آفتابه ای رو كه دلش میخواد برداره پس من براي چي اينجا نشسته‌ام؟!” در ارتباطات بین فردی و اجتماعی و خیلی موارد دیگر میتوان تیپ هایی خاص از آدمها را دید که گویی روح آفتابه دار مسجد شاه در ایشان حلول کرده. نیاز به دیده شدن و مهم تلقی شدن امری است طبیعی همه ما در هر پست و جایگاهی تمایل داریم دیده شویم و اهمیت مان را بفهمند. امابه چه قیمتی؟ تحمیل فشار و درد، ایجاد حس حقارت و ایجاد تنش و تخریب و تهمت و دروغ و افترا و عصبیت در دیگران نشانه هایی است که حکایت از وجود حس حقارت شدید درخود فرد دارد. او فکر میکند از بد روزگار به شخصیتی درحد و قواره “آفتابه داری مسجد شاه” نائل شده.اگر پای صحبتش بنشینید احتمالاً به زمین و زمان غر می زند که چرا به تدابیر او توجه نشده، چرا استعدادش را نشناخته اند و چرا مدت ها سکوت کرده و یا بخاطر زیر آب زنیهای رقبا و بدخواهان است که اینجا گیر افتاده. چنین فردی احتمالاً تحولات کلان جامعه را مقصر سکوت هایش و جایگاه حقیر فعلی اش میداند. پای صحبتش که بنشینی با انتقاد از وضع فعلی و حسرت از آینده درخشانش میگوید که درصورت به روی کار آمدن کاندیدای مورد نظرش چه چیزهای نصیب او و جامعه که نمیگشت و حالا همه چیز تقصیر بقیه افراد است واون مبرا ازهر گونه بدی و کارهای که انجام داده و… اوهمیشه هزاران دلیل و بهانه برای توجیه رفتار های آفتابه داری اش در توبره دارد. خورجین این افراد همیشه پر است از این توجیهات و حرف های بی پشتیبانه. مراقب باشیم اول اینکه خودمان آفتابه دارمسجد شاه نباشیم و دوم اینکه باسلام وصلوات ازکنارشان بگذریم که مجروح شاخ گربه ایشان نگردیم.(آمین) #حکایت #جندابه

Share 44 0
1 day ago

تا چند گرد کعبه بگردم به بوی دل؟ تا کی به سینه سنگ زنم ز آرزوی دل؟ . افتد ز طوف کعبه و بتخانه در بدر سرگشته‌ای که راه نیابد به کوی دل . ساحل ز جوش سینهٔ دریاست بی خبر با زاهدان خشک مکن گفتگوی دل . در هر شکست، فتح دگر هست عشق را پر می‌شود ز سنگ ملامت سبوی دل . طفل بهانه‌جو جگر دایه می‌خورد بیچاره آن کسی که شود چاره‌جوی دل . میخانه است کاسهٔ سر فیل مست را صائب ز خود شراب برآرد سبوی دل . . #مولانا #شعرپارسی #شعر_پارسی #شعرکلاسیک #شعر_کلاسیک #شعرنو #شعر_نو #شعرسپید #شعر_سپید #دلنوشته #مفاخر #ادبیات #بیت #بیت_عارفانه #غزل #تک_بیتی #شاه_بیت #حکایت #فارسی #ترانه #شعر_معاصر #شاعر_معاصر #poems #persian_poem

Share 23 1
1 day ago

#تنهاترین_نهنگ_دنیا؛ عنوانی بود که نیویورک تایمز در سال ۲۰۰۴ به یک وال آبی داد! ، قضیه از این قرار بود که #تنهاترین نهنگ ، نهنگی بود که دانشمندان او را از سال ۱۹۹۲ تحت نظر داشتند تا بالاخره علت تنهایی‌اش را #کشف کردند! نهنگ ۵۲ هرتزی ، نامی بود که دانشمندان پس از ضبط صدایش برای او در نظر گرفتند . محدوده صوتی آواز وال‌های آبی بین ۱۵ تا ۲۰ هرتز است در حالی که آواز این #نهنگ فرکانسی معادل ۵۲ هرتز داشت ، در نتیجه توسط هیچ نهنگ دیگری قابل شنیدن و شناسایی نبود ...این نهنگ که به خاطر فرکانس صدایش «52 هرتز» نیز نامیده می‌شود، #تنهاترین_نهنگ_دنیا خوانده می‌شود که هیچ #پاسخی برای نغمه‌های #عاشقانه‌ اش دریافت نمی‌کند. «52 هرتز» نه تنها در فرکانسی به مراتب بالاتر می‌خواند، بلکه بسیار کوتاه‌تر و به دفعات بیشتری نسبت به دیگر گونه‌های نهنگ می‌خواند، تو گویی به #زبانی صحبت می‌کند که #تنها خود آن را می‌فهمد و عجیب‌تر آنکه در #انتخاب #مسیر #مهاجرت خود هم هرگز مسیر سایر نهنگ‌ها را انتخاب نمی‌کند! این داستان شاید #حکایت #تنهایی خیلی از ما باشد ، #سخن گفتن و #زیستن در #آواها ، #رویاها و #دنیا هایی که توسط دیگران قابل #دیدن، #شنیدن و #درک کردن نیست. گروه #iday که یک گروه #موسیقی روسی می‌باشد با #الهام از #زندگی این نهنگ یک قطعه ساخته‌است که از صدای ضبط شده همین نهنگ تنها هم در این قطعه استفاده شده است. صدای پس زمینه آهنگ آوای تنهاترین نهنگ دنیاست. با هدست گوش كنيد 🎧

Share 112 15
1 day ago

. دهقان پير، با ناله می گفت:  ارباب! آخر درد من يکی دوتا نيست، با وجود اين همه بدبختی، نمي دانم ديگر خدا چرا با من لج کرده و چشم تنها دخترم را«چپ» آفريده است؟! دخترم همه چيز را دوتا می بيند.! ارباب پرخاش کرد که:  بدبخت! چهل سال است نان مرا زهر مار می کنی! مگر کور هستی، نمی بینی که چشم دختر من هم «چپ» است؟! دهقان گفت: چرا ارباب می بینم ... اما ... چيزی که هست، دختر شما همه ی اين خوشبختی ها را «دوتا» مي بيند ... ولی دختر من، اين همه بدبختی را ... #حرف_حساب #حکایت #داستان

Share 176 1
1 day ago

. اگه خوندید که میدونید تعریف از این کتاب تو کپشن نمیگنجه اگرم نخوندید که لطفا تعجیل کنید بی تردید عاشقانه ای خاص در جهانه #ملت_عشق #الیف_شافاک #رمان #شمس #مولانا #حکایت #معرفی_کتاب #بیشتر_کتاب_بخونیم #مطالعه

Share 54 2
1 day ago

معشوق شراب‌خوار و بیسامانست خونخواره و شوخ و شنگ و نافرمانست . کفر سر جعد آن صنم ایمانست دیریست که درد عشق بیدرمانست . . #مولانا #شعرپارسی #شعر_پارسی #شعرکلاسیک #شعر_کلاسیک #شعرنو #شعر_نو #شعرسپید #شعر_سپید #دلنوشته #مفاخر #ادبیات #بیت #بیت_عارفانه #غزل #تک_بیتی #شاه_بیت #حکایت #فارسی #ترانه #شعر_معاصر #شاعر_معاصر #poems #persian_poem

Share 35 0
1 day ago

#کیک #کیک_خونگی #کیک_خودمپز #کیک_سفارشی #کیک_تولد #پنجم_اسفند #حکایت قشنگه حتما بخونید🙇 روزی ثروتمندی سبدی پر از غذاهای فاسدی به فقیری داد. فقیر لبخندی زد و سبد را گرفته و از قصر بیرون رفت. فقیر همه آنها را دور ریخت و به جایش گلهایی زیبا وقشنگ در سبد گذاشت و بازگردانید. ثروتمند شگفت زده شد و گفت: چرا سبدی که پر از چیزهای کثیف بود، پر از گل زیبا کرده ای و نزدم آورده ای؟! فقیر گفت: هر کس آنچه در دل دارد می بخشد!!! درجهان سه چیز است که صدا ندارد : مرگ فقیر، ظلم غنی، چوب خدا #كيک_وانیلی_طرحدار مواد لازم / تخم مرغ ۴ عدد آرد ۲ و ۱/۲ پیمانه شکر ۱ و ۱/۲ پیمانه روغن مایع ۱/۲ پیمانه شیر ۱ پیمانه بکینگ پودر ۲ قاشق چ نمک ۱ پنس وانیل کمی کاکائو ۳ قاشق غ ابتدا تخم مرغ و شکر و وانیل و حدودا ۱۰ دقیقه با همزن زدم تا کرم رنگ و کشدار شه بعد شیر و روغن رو آروم آروم اضافه کردم و با دور کند همزن زدم در حد مخلوط شدن بعد آرد ۳ بار الک شده با نمک و بکینگ پودر و در ۳ مرحله به مواد اضافه کردم حالا کمی از مایع آماده شده را جدا کرده کاکائو اضافه کردم و خوب هم زدم و درون شیارهای کف قالب چرب شده را پر کردم و در حد ۲ دقیقه تو فر گذاشتم مجدد قالب را بیرون آورده دو سوم قالب را از مایع کیک پر کردم و در آخر چند نقطه را بصورت دایره های کوچک از مایع کیک شکلاتی روی سطح کار ریختم و در فر از قبل گرم شده با دمای ۱۶۰ به مدت ۴۵ دقیقه قرار دادم😊 پ.ن؛ و اما در مورد تزیین روی کیک باید بگم اون گلها شکلاتی هستن بلهههه از شکلات های تافی میوه ای استفاده کردم 😆👌( به این صورت که با کمک وردنه بازش کنید و با پیچیدن مانند گل بهش حالت بدید و یا اینکه از قالب های سلیکونی یا انواع مالد استفاده کنید و به شکل دلخواه برگ و گل قالب بزنید). اینکار ایده بسیار جالبیه 👌 #ashpazi_khanegi #ashpazi_shoma #persian_chefs #sofrehkhune #ashpazie_melal #ashpazi_page #ashpazbashi #ashpazi_modern #ashpazi_asan #iransweet #persian_pastry #ashpazita #sarashpaz_irani #ashpazii #ashpazi_tazeen #khoshpazi #banooye_khoshsalighe #basaligheha #ashpazi_ba_ham #ashpazi_ba_asatid #behtarin_mazze

Share 262 27
1 day ago

. گــر ز حال دل خبـــــــر داری بگو ور نشــــانی مختصـــر داری بگو مرگ را دانم ولی تا کوی دوست راه اگـــــر نزدیکــــــتر داری بگو مولانا جلا الدین محمد بلخی #لینک_کانال_در_بیو #شعر #شعرا #شاعر #ادبی #ادبیات #ادبیات_فارسی #حکایت

Share 319 2
1 day ago

#حکایت آورده اند که ، عارفی معروف به نانوایی رفت و چون لباس درستی نپوشیده بود نانوا به او نان نداد و عابد رفت مردی که آنجا بود عابد را شناخت به نانوا گفت این مرد را می شناسی؟ گفت : نه مردگفت : فلان عابدبود نانوا گفت : من از مریدان اویم دوید دنبالش و گفت می خواهم شاگرد شما باشم ، عابد قبول نکرد نانوا گفت اگر قبول کنی من امشب تمام آبادی را طعام می دهم ، عابد قبول کرد وقتی همه شام خوردند ، نانوا گفت : سرورم دوزخ یعنی چه؟ عابد پاسخ داد : دوزخ یعنی اینکه تو برای رضای خدا یک نان به بندۀ خدا ندادی ولی برای رضایت دل بندۀ خدا یک آبادی را نان دادی ....

Share 40 0
1 day ago

بیا عاشقی رو رعایت کنیم ... ز یاران عاشق #حکایت کنیم ... از آنان که بوی #خدا میدهند ... به دنیای ما کربلا میدهند ...صادق جان 😢 شهدا رو یاد کنیم با یه صلوات 🙏🙏

Share 2,036 8
1 day ago

سلام به همه دیسلاویا...❤️ آهنگ ( حکایت ) 🎹🎧🎼 تقدیم با عشق به همه مردم عزیز ایرانیم دوستان برای دانلود آهنگ به بیو مراجعه کنید🖐🖐🖐 نظرات و کامنت‌هاتون فراموش نشه 👍 تگ کنیذگد 🙏🙏🙏 #حکایت #حکایت #حکایت

Share 74 3
1 day ago

ابن سیرین، كسی را گفت: چگونه‏ ای؟ گفت: «چگونه است حال كسی كه پانصد درهم بدهكار است، عیالوار است و هیچ چیز ندارد؟» ابن سیرین به خانه خود رفت و هزار درهم با خود آورد و به وی داد و گفت: «پانصد درهم به طلبكار ده و باقی را خرج خانه كن، و لعنت بر من اگر پس از این حال كسی را بپرسم!» گفتند: «مجبور نبودی كه قرض و خرج او را دهی.» گفت: «وقتی حال كسی را بپرسی و او حال خود بگوید و تو چاره ‏ای برای او نیندیشی، در احوال پرسی منافق باشی.» #حکایت 🌿

Share 56 0
3 months ago

......

Share 6 1
Load More ↓ Loading fail. Click retry ↓
You’ve reached the end of the list.